![]()
Saturday, March 04, 2006
v
Thursday, December 15, 2005
v
Saturday, December 10, 2005
Sunday, September 25, 2005
v و حالا من تنهام و حالا تو تنهايي...
Sunday, April 03, 2005
v دارم میرم به شیراز ؛ دارم میرم به شیراز .....داد میزنم ای جان ای جان بر میگردم دانشگاه ؛ بر میگردم دانشگاه ... 20 روز چه خوب بود کنار بابا و مامی و سامی و کامی و ساری جونم ...13روز عید واسه من که حسابی معرکه بود ...کلی گردیدیم ، کلی صفاییدیم ،کلی عکسیدیم، کلی خندیدیم، کلی حرفیدیم ، کلی خریدیم(یعنی خر سواریدیم) ،کلی رقصیدیم ، کلی سفریدیم کلی هم خوش گذشت بهمون ...کاشکی عید تموم نمیشد ، حیف که فردا با دکی اسدی سخت افزار دارم وگرنه تا آخر هفته میموندم ... الانم دارم سنجدهای عیدو میخورم . پوست یکیش هم پریده به گلوم دارم سرفه میکنم ... آخی بیچاره منننن.... چه گناه دارم !!! خبافظظظ!!!
Sunday, March 20, 2005
Sunday, November 21, 2004
v
Friday, November 05, 2004
Saturday, October 02, 2004
v انـتـــــــــــــــــــــــــــظـار،
Friday, September 03, 2004
v اين روزا حرف زدن از نفت از چاه کشيدن هم سخت تره ، همش بايد اين ور و اونور حرف رو پاييد تا مبادا به دماغ لله باشي بربخوره ، بدبختي دماغ لله باشي هم اينقد بزرگه که هر جا سنگ بندازي دست آخر به دماغ لله باشي برميخوره ، بايد واسه حرف زدن با همه ترازو دست گرفت و بعد با صد جور سياست تو صدتا پهلو حرف رو زد .....
Wednesday, September 01, 2004
v روزهاي يکنواخت رو دوست ندارم ، طلوع تکراري ، غروب دلگير ، هواي گرم و شرجي ، صداي هاي تکراري Dido و گوگوش و شهيار قنبري توي گوشم ، کتابهاي تکراري و و و !!! مدام انتظار کشيدن رو دوست ندارم ، انتظار براي شروع ترم جديد ، انتظار براي رسيدن به مادر و بوييدن و بوسيدنش ، انتظار براي تماشاي مسابقه ورزشي ، انتظار براي ديدن دوست ، انتظار براي شنيدن زنگ تلفن ، انتظار براي احساس خواب و و و !!! همه چيز عين همه ، همه چيز يکنواخت و خسته کننده ، من نااميد نيستم از زندگي هم بيزار نيستم ، منتظر مرگ هم نيستم هرچند برام خوشاينده ... نميدونم چم شده فقط ميدونم يه جورايي باز خل شدم ، واسم بي اهميته که چه طرز تفکري رو عليه خودم واسه ديگران ميتراشم . من ديوونه نيستم فقط متفاوتم ، يا اگه منظور از ديوونگي اينه " کسي که با دنياي درون خودش زندگي ميکنه " شايدم ديوونه باشم . از مدام نشستن پاي کامپيوتر و وب گردي و سرکشيدن قهوه ها و گلاسه ها و چاي هايي که هر روز برام بيمزه تر و متهوع کننده تر از ديروزه حالم بهم ميخوره ، ولي هنوز بغل کردن داکي و محکم ماچ کردنش ، روزي 10 تا عکس گرفتن و اعمال صد جور افکت مسخره و بعدم delete کردنشون و هر هفته يه لباس جديد خريدن و سايه و رژلبهاي رنگاورنگ و رقصيدن و پريدن از روي دايو توي عمق 4 متري و جيغ کشيدن و نشستن پشت فرمون و قربون صدقه رفتن کسي که تموم زندگيمه ماماني مهربونم و خرت خرت چيپس خوردن رو دوست دارم و ازشون لذت ميبرم ... کودک درونم چند روزيه که از 5 سالگي وارد 4 سالگي شده ، واسه همين از خنديدن با صداي بلند ، خوندن شعر TOXIC از اول تا آخر با صداي بلند و بالا پايين پريدن روي دشکچي تخت خواب و دوييدن دور تا دور خونه و رفتن به سوپرمارکت واسه خريدن آبنبات چوبي و گذاشتنش گوشه لپم تو شلوغي وسط خيابون ، باي باي کردن موقع خدافظي رو دوس دارم ! پس هنوزم خيلي چيزا واسم لذت بخشه . دنبال يه راه جديد ديگه ميگردم تا ديگه طلوع و غروبها و انتظار ها و زمزمه ها و نوشته ها برام رنگ و شکل تکراري نداشته باشن . يه ديده جديد و تازه ميخوام تا بازم از همه اونها مست و سرخوش بشم !!!!
Saturday, August 28, 2004
v ::.Christina Aguilera .:: Young girl, don't cry
Wednesday, August 25, 2004
v چند روز پيش واسه دومين بار داشتم کتاب قلعه حيوانات (جورج اورول) رو ميخوندم ، اما اونبار به اندازه اينبار واسم جالب نبود ، انقلابي که به فرمان ميجر به پا شد و جمهوري که در دست ناپلئون بود خيلي شبيه به يکي از همين جمهوريهاي جديده ! با خوندن اين جمله هاي پايين يادتون به چي ميفته ؟
Tuesday, August 24, 2004
v وای خدا جونمی چه بلاگم خوکشل شده ، کار سمی جونه ، آخه مگه اينقد من سمی رو دوسم ميره ، بوس بوس و کلي بغل !!! ****************** مگه من از این دنیا چی میخوام ؟؟؟ فقط یخورده آرامش ، امنیت ، حق انتخاب ، آزادی* ، عدالت ..... این خیلیه ؟!
Monday, August 16, 2004
v حافظه سرد : آرشیو نور ، نقطه چینهای حافظه ، حافظه فلز ، الکترونهای خاطره ، نقطه چینهای نورانی یاد ، ذهن دیسک ، برنامه ریزی سرد ، نرم افزار .... حافظه سرد یعنی انسان از مراقبت یاد یار عاجز است ، فراموشی بیماری بزرگ قرن ... یاد یار مهربان آید همی حافظه سرد یاد یار را نمیبوید ، حافظه سرد یاد یار را نمیبوسد ، حافظه سرد یاد یار را گر نمیگیرد ، حافظه سرد یاد یار را دل دل نمیکند ،حافظه سرد یاد یار را سر نمیرود ، حافظه سرد یاد یار را رونویسی میکند اما نمی نویسد ؛ حافظه سرد بیماری فراموشی را نمیشناسد ، فراموشی خاموشی نیست ، فراموشی بیهودگیست ... بخوان از بازیهای گمشده در غبار کوچه های آنهمه بعد از ظهر نارنجی عشق ، بخوان از جمجمک برگ خزون .... حافظه سرد یعنی ذهن من نیمه تمام مانده ؛ یعنی من نمیه کاره ام ؛ حافظه سرد یعنی بایگانی حواس من آتش گرفتست ؛ آدم و حوا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد ؛ مرا سیب سرد حافظه از زمین به فراموشی...
Sunday, August 15, 2004
v ديگه نه فکر ميکنم، نه نتيجه ميگيرم و نه تحليل ميکنم. ديگه از خيلي چيزها که قبلا به وجد ميآمدم به وجد نميآيم. يعني اصلا خيلي چيزها را نميبينم. ديگه نه حواسم به آسمان آبي و شفاف است، نه به حرکت زيباي ابرها، نه به غروب قشنگ خورشيد و نه زيبايي آرامش بخش برف. انگار که هيچکدام از اين چيزها را نميبينم! نه اينکه فکر کنيد من ناراحتم يا خداي نکرده غصه دارم ها. نه اصلا اين چيزها را نميبينم. اصلا حواسم نيست. يادم ميره که به زيباييهاي دور و برم نگاه کنم. يک جور بيتفاوتي! غمانگيزه نه؟ ولي من غمگين نيستم. من نگاهم به افقهاي دوردسته و اين بيتفاوتي منو در مقابل سختيها مصون کرده. ميدونم که اين بيتفاوتي گذرا است و ميتي عواطف و احساساتشو از دست نداده چون قبلا هم وقتي هنوز خيلي جوونتر بودم يک بار اين بيتفاوتي را تجربه کرده بودم ولي بعد دوباره همون ميتي قبلي شدم، پر از احساس و شوق. در واقع اين بيتفاوتي يک جور پادزهري است که در مواقع سختي توي بدن انسان ترشح ميشه!
Thursday, August 12, 2004
v دوست من گم شده...دوست من وهم زده شده دوست من خل شده.
Monday, August 09, 2004
v چند تا برگ شوید دستش گرفته بود و باهاشون بازی میکرد و گاه گاهی هم واسم چسی میومد و با چشماش که غرق شادی بود بهم نگاه میکرد و یه ادای مسخره از خودش درمیاورد تا منو بخندونه ... سامی میگه آدم همیشه اونقد خوش شانس نیست که طرفش فقط بی مهر و یخ و بی عرضه باشه ، گاهی ممکنه گرفتار یه آدم ناتو و نامرد بشی که تموم زندگیتو تباه کنه ... ساقه های شوید رو طرف صورتم میاره و میگه ماچی ماچی ، بیا مرهبون باش مث من باش ، باهشه ؟؟؟ بغلش میکنم و محکم فشارش میدم و ماچی ماچی میدم !!!
Saturday, August 07, 2004
v
Monday, June 28, 2004
v
Monday, May 31, 2004
vبگذار در دنیای خود بپیچم
Sunday, April 04, 2004
v تعطیلات هم عین یه چشم به هم گذاشتن گذشت .... چه زود دير شد ... تحفه خانوم هم ديگه باید برگرده ولایت ! میدونم وقتی برگردم خیلی دلم میگیره ، خیلی تنها میشم ، خیلی میرم به حال دپرس ولی چیکار کنم که تا اطلاع ثانوی واسه اینکه تو روی این سامی کم نیارم مجبورم خودمو خیلی مشتاق رفتن نشون بدم ... ميدونم همه دعوا کردناش مصلحتيه ميدونم بعد رفتنم يواشی ميره تو اتاق گوله گوله اشک ميريزه خب منم همش توی راه به ياد لحاف لايکوی يه نفرمون ٬ خنده های نصفه شبانمون ٬ شيطونيای ساری غوله ٬ چشم غرهها و نصيحتای مامانگونانه مامانی گله ، نگاههای پر غرور بابايی به خاطر داشتن سه تا فرشته مرهبون ، و همه لحظه های خوبی که با سامی بی نظيرم داشتم اشک ميريزم و غصه ميخورم ولی ديگه بايد برم مادر جون و آقا جون چشم براهن ... جان تحفه واسم دعا کنید این چند سال زود تموم شه و مامااينا برگردن شيراز . سامی وسايلمو گذاشته توی ماشين و يه بوق ممتد که يعنی تحفه جونم زود باش نميرسی هااااا ! من برم تا اين خانوم نيومده موهامو بکشه و دم رفتنی يه دعوای خواهرانه مشتی کنيم که بدلمون نمونه تا وقتی همديگرو دوباره ببينيمو جيغ بزنيم و بپريم تو غبل هم ... پ.ن : یکی نیست بگه آخه تحفه اینهوا ساک و چمدون واسه چیت بود ؟! مامان عینهو بی بی مجید واسم بار و بنه پیچیده ...هیییییییییین
Monday, February 02, 2004
v بهترین لحظه های دنیا واسه من :
Thursday, January 08, 2004
Thursday, December 18, 2003
v خط پيشاني هر جمع خط تنهاييست ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ I feel I know you I see you feel for me I know I need you You cannot hide And now i'm leaving you Please try to understand You cannot hide
Sunday, September 21, 2003
v شعار اين تابستون : و من ميدانم ، پيوسته کسي ميايد !؟ ----------------------------------- اين تابستونه هم تموم شد ... با نهایت شادی و خوشي که داشت بالاخره تموم شد .... شايد بهترين تابستون بود هر چند خيلي زودتر از اوني که فکر ميکردم مهر اومد . هر چند از اصفهان بالاتر نرفتیم ، هر چند یه اتفاق مسخره باعث شد یه سری از برنامه ها بهم بخوره ولی بي دغدغه ، بدون ترس از جدا شدن از عزيزترينا ، بدون ناخوشایندهای هر ساله گذشت .... پر بود از از لحظه هاي شاد . لحظه هاي با هم بودن . لحظه هايي پر از خنده . شبایی که توی حیاط با سامی و پری زیر لحاف لرزیدیم و غش غش خندیدیم و بیدار موندیم و اذیت کردیم . روزهایی که الکی همدیگرو بغل کردیم و بخاطر غصه های بیخودیمون از ته دل گریه کردیم ، بلاهایی که سر این و اون آوردیم ، جینگولک بازی ، قر و اطفار حرکات موزون دسته جمعی آواز خوندن سیب چیدن با سبد و کلاه حصیری ، پنچر کردن جفت لاستیکای ماشین عروس و داماد به منظور به مراد دل نرسیدن زوج خوشبخت و بالاخره تنبیه و توقیف بخاطر همه فضولیها و شیطنتها ... یه سری عکس ، چهار تا فيلم هندیکم از لحظه لحظه کارامون ، پنج تا سی دی توپ ، يه دفترچه سيمي و يه مداد چوبي ، يه لاک قرمز خوشرنگ و يه هزاري خشک که روش نوشته عاقبت اینکه بالاخره اول مسیری که باید توش حرکت کنم تا به هدفم برسم جلوی پام روشن شد ! کامپیوتر ، انتخاب اولم ، و اینکه من باید با خیلی از چیزهایی که باهاش بزرگ شدم خداحافظی کنم ، هم شیرینه هم یخورده تلخ ولی شیرینیش واشه من بیشتره ! همتونو دوست دارم و براتون از خداوند سلامتی طلب میکنم . به قول سمی شاید حالا که دانشجوی کامپیوتر شدم اونقدری علمم زیاد بشه که بتونم خودم تنهایی ویندوز رو عوض کنم !
|
09/01/2003 - 10/01/2003 12/01/2003 - 01/01/2004 01/01/2004 - 02/01/2004 02/01/2004 - 03/01/2004 04/01/2004 - 05/01/2004 05/01/2004 - 06/01/2004 06/01/2004 - 07/01/2004 08/01/2004 - 09/01/2004 09/01/2004 - 10/01/2004 10/01/2004 - 11/01/2004 11/01/2004 - 12/01/2004 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006
|