Saturday, March 04, 2006

v

پروانه کوچولو نمیدونست با اومدنش چقدر منو خوشحال کرد. داشتم بهش عادت میکردم. تنها چیزی بود که بعد از اینهمه مدت اینقدر حس تعلق رودوباره برام معنا کرد. پروانه کوچولوی من ... همیشه همینطوره. تا بخوام با کسی یا چیزی اخت بگیرم خیلی زود از دستش میدم اما کسی یا چیزی که برام عذاب آور و حال بهم زنه همیشه باید جلو روم باشه... پروانه کوچولوی من شب بیدار بود . کنارم بود. توی جعبه ی کوچیک سفیدرنگش.اما صبح که من بیدارش کردم اون دیگه بیدار نشد. بیچاره مرده بود...
فقط پروانه نازم نبود؛ خیلیهای دیگه هم خیلی زودتر از من رفتن....


Thursday, December 15, 2005

v

زندگی خیلی زیباتره! اینجوری که الان ساختمش. اینجوری که پره از کار ، از تلاش ، از فکرهای زیبا و امیدوارانه ، از ارزش و احترام به ثانیه ثانیه ها و پره از عشق! اینقدر خوب و شیرینه ...
اکنون که پرم از شوق و نشاط و سرزندگی خدایم را شکر میگویم بابت اینهمه لطف و برکت بی پایانش .


Saturday, December 10, 2005

v

داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار...


Sunday, September 25, 2005

v

و حالا من تنهام و حالا تو تنهايي...
باغچه جلوي خونه خاليه
پنجره خاليه
ايوون خاليه
ديگه کي قاصدک ها را با اشتياق دنبال کنه، آنها را تو دستاش بگيره و به سوي تو به هوا بفرسته ؟
ديگه کي گلهاي پشت درب خانه ها رو بچينه ؟
ديگه کي شبها شلوغ کنه و تو رو از خواب بيدار کنه ؟
ديگه کي رو تا کوچه بالا بدرقه خواهي کرد ؟
ديگه کي رو بخاطر شلوار کوتاهش ملامت ميکني ؟
ديگه کي برايت شعراي عاشقونه آبحمومي بخوونه ؟
ديگه کي اشکهام رو پاک کنه ؟
ديگه کي با آومدنش صداي بوق ماشينو درآره؟
ديگه کي از روزنه ريز درب حياط يواشکي نگات کنه و قربون و صدقه ات بره ؟
ديگه کي داد و بيدا کنه و اعصابت را خراب کنه ؟
هوووووم

. . .
چه ميشه کرد ؟!
زندگي اينه
بايد بپذيريمش
اما دل من خيلي کوچکه
باور جدايي برام سخته
هواي برگشتنم بود اگه بال و پري داشتم...


Sunday, April 03, 2005

v

دارم میرم به شیراز ؛ دارم میرم به شیراز .....داد میزنم ای جان ای جان بر میگردم دانشگاه ؛ بر میگردم دانشگاه ... 20 روز چه خوب بود کنار بابا و مامی و سامی و کامی و ساری جونم ...13روز عید واسه من که حسابی معرکه بود ...کلی گردیدیم ، کلی صفاییدیم ،کلی عکسیدیم، کلی خندیدیم، کلی حرفیدیم ، کلی خریدیم(یعنی خر سواریدیم) ،کلی رقصیدیم ، کلی سفریدیم کلی هم خوش گذشت بهمون ...کاشکی عید تموم نمیشد ، حیف که فردا با دکی اسدی سخت افزار دارم وگرنه تا آخر هفته میموندم ... الانم دارم سنجدهای عیدو میخورم . پوست یکیش هم پریده به گلوم دارم سرفه میکنم ... آخی بیچاره منننن.... چه گناه دارم !!! خبافظظظ!!!


Sunday, March 20, 2005

v

سال نو همتون مبارک ...
اینم ماهی گلیه من، توی جامی که واسش گوجیگ بود ...


Sunday, November 21, 2004

v

I'm not a perfect person
As many things I wish I didn't do
But I continue learning
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know
I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you...


Friday, November 05, 2004

v

بدتر از تنهايي اينه كه تنهاييت را آدمهايي كه با تو فاصله دارند پر كنند . سمی می گه !


Saturday, October 02, 2004

v

انـتـــــــــــــــــــــــــــظـار،
انـتــــــــــــــــــــظـار،
انـتــــــــــــظـار،
انـتــــــظـار،
انـتــظـار،
انـتظـار،
.......،
......،
.....،
....،
...،
..،

،



Friday, September 03, 2004

v

اين روزا حرف زدن از نفت از چاه کشيدن هم سخت تره ، همش بايد اين ور و اونور حرف رو پاييد تا مبادا به دماغ لله باشي بربخوره ، بدبختي دماغ لله باشي هم اينقد بزرگه که هر جا سنگ بندازي دست آخر به دماغ لله باشي برميخوره ، بايد واسه حرف زدن با همه ترازو دست گرفت و بعد با صد جور سياست تو صدتا پهلو حرف رو زد .....


Wednesday, September 01, 2004

v

روزهاي يکنواخت رو دوست ندارم ، طلوع تکراري ، غروب دلگير ، هواي گرم و شرجي ، صداي هاي تکراري Dido و گوگوش و شهيار قنبري توي گوشم ، کتابهاي تکراري و و و !!! مدام انتظار کشيدن رو دوست ندارم ، انتظار براي شروع ترم جديد ، انتظار براي رسيدن به مادر و بوييدن و بوسيدنش ، انتظار براي تماشاي مسابقه ورزشي ، انتظار براي ديدن دوست ، انتظار براي شنيدن زنگ تلفن ، انتظار براي احساس خواب و و و !!! همه چيز عين همه ، همه چيز يکنواخت و خسته کننده ، من نااميد نيستم از زندگي هم بيزار نيستم ، منتظر مرگ هم نيستم هرچند برام خوشاينده ... نميدونم چم شده فقط ميدونم يه جورايي باز خل شدم ، واسم بي اهميته که چه طرز تفکري رو عليه خودم واسه ديگران ميتراشم . من ديوونه نيستم فقط متفاوتم ، يا اگه منظور از ديوونگي اينه " کسي که با دنياي درون خودش زندگي ميکنه " شايدم ديوونه باشم . از مدام نشستن پاي کامپيوتر و وب گردي و سرکشيدن قهوه ها و گلاسه ها و چاي هايي که هر روز برام بيمزه تر و متهوع کننده تر از ديروزه حالم بهم ميخوره ، ولي هنوز بغل کردن داکي و محکم ماچ کردنش ، روزي 10 تا عکس گرفتن و اعمال صد جور افکت مسخره و بعدم delete کردنشون و هر هفته يه لباس جديد خريدن و سايه و رژلبهاي رنگاورنگ و رقصيدن و پريدن از روي دايو توي عمق 4 متري و جيغ کشيدن و نشستن پشت فرمون و قربون صدقه رفتن کسي که تموم زندگيمه ماماني مهربونم و خرت خرت چيپس خوردن رو دوست دارم و ازشون لذت ميبرم ... کودک درونم چند روزيه که از 5 سالگي وارد 4 سالگي شده ، واسه همين از خنديدن با صداي بلند ، خوندن شعر TOXIC از اول تا آخر با صداي بلند و بالا پايين پريدن روي دشکچي تخت خواب و دوييدن دور تا دور خونه و رفتن به سوپرمارکت واسه خريدن آبنبات چوبي و گذاشتنش گوشه لپم تو شلوغي وسط خيابون ، باي باي کردن موقع خدافظي رو دوس دارم ! پس هنوزم خيلي چيزا واسم لذت بخشه . دنبال يه راه جديد ديگه ميگردم تا ديگه طلوع و غروبها و انتظار ها و زمزمه ها و نوشته ها برام رنگ و شکل تکراري نداشته باشن . يه ديده جديد و تازه ميخوام تا بازم از همه اونها مست و سرخوش بشم !!!!


Saturday, August 28, 2004

v

::.Christina Aguilera .::

Young girl, don't cry
I'll be right here when your world starts to fall
Young girl, it's all right
Your tears will dry, you'll soon be free to fly


When you're safe inside your room you tend to dream
Of a place where nothing's harder than it seems
No one ever wants or bothers to explain
Of the heartache life can bring and what it means


When there's no one else
Look inside yourself
Like your oldest friend
Just trust the voice within
Then you'll find the strength
That will guide your way
If you will learn to begin 
To trust the voice within


Young girl, don't hide
You'll never change if you just run away
Young girl, just hold tight
And soon you're gonna see your brighter day


Now in a world where innocence is quickly claimed
It's so hard to stand your ground when you're so afraid
No one reaches out a hand for you to hold
When you're lost outside look inside to your soul


When there's no one else
Look inside yourself
Like your oldest friend
Just trust the voice within
Then you'll find the strength
That will guide your way
If you will learn to begin 
To trust the voice within


Yeah...
Life is a journey 
It can take you anywhere you choose to go
As long as you're learning
You'll find all you'll ever need to know

You'll make it
You'll make it
Just don't go forsaking yourself
No one can stop you
You know that I'm talking to you


When there's no one else
Look inside yourself
Like your oldest friend
Just trust the voice within
Then you'll find the strength
That will guide your way
If you will learn to begin 
To trust the voice within


Young girl don't cry
I'll be right here when your world starts to fall



Wednesday, August 25, 2004

v

چند روز پيش واسه دومين بار داشتم کتاب قلعه حيوانات (جورج اورول) رو ميخوندم ، اما اونبار به اندازه اينبار واسم جالب نبود ، انقلابي  که به فرمان ميجر به پا شد و جمهوري که در دست ناپلئون بود خيلي شبيه به يکي از همين جمهوريهاي جديده ! با خوندن اين جمله هاي پايين يادتون به چي ميفته ؟
* حيوانات درست معني کلمه " تکنيک و تاکتيک" رو نفهميدند اما سکوئيلر چنان قرص و محکم حرف زد و سگها چنان غرش تهديد آميزي کردند که همگي توضيحاتش را بيچون و چرا پذيرفتند .
* گوسفندها ياد گرفته بودند که با بع بع " چهارپا خوب ، دوپا بد " بيجا جلسات را به هم بريزند ، مخصوصا در لحظات نطق حساس .
* حيوانات هر لحظه با آن کسي موافق بودند که در آن لحظه مشغول صحبت بود و نميتونستند تشخيص دهند حق با کداميک از آنهاست .


Tuesday, August 24, 2004

v

وای خدا جونمی چه بلاگم خوکشل شده ، کار سمی جونه ، آخه مگه اينقد من سمی رو دوسم ميره ، بوس بوس و کلي بغل !!!

******************

مگه من از این دنیا چی میخوام ؟؟؟ فقط یخورده آرامش ، امنیت ، حق انتخاب ، آزادی* ، عدالت ..... این خیلیه ؟!
*) منظور من از آزادی این نیست که آزادی اینوداشته باشم تا بیکینی تن کنم و ازخونه بزنم بیرون، منظور من اون جنبه ای از آزادیه که حالا باعث شده من و امثال من حتی به اون دخترک وزرشکار گینه بیسائو هم حسرت بخوریم!



Monday, August 16, 2004

v

حافظه سرد : آرشیو نور ، نقطه چینهای حافظه ، حافظه فلز ، الکترونهای خاطره ، نقطه چینهای نورانی یاد ، ذهن دیسک ، برنامه ریزی سرد ، نرم افزار .... حافظه سرد یعنی انسان از مراقبت یاد یار عاجز است ، فراموشی بیماری بزرگ قرن ...

یاد یار مهربان آید همی

حافظه سرد یاد یار را نمیبوید ، حافظه سرد یاد یار را نمیبوسد ، حافظه سرد یاد یار را گر نمیگیرد ، حافظه سرد یاد یار را دل دل نمیکند ،حافظه سرد یاد یار را سر نمیرود ، حافظه سرد یاد یار را رونویسی میکند اما نمی نویسد ؛ حافظه سرد بیماری فراموشی را نمیشناسد ، فراموشی خاموشی نیست ، فراموشی بیهودگیست ... بخوان از بازیهای گمشده در غبار کوچه های آنهمه بعد از ظهر نارنجی عشق ، بخوان از جمجمک برگ خزون .... حافظه سرد یعنی ذهن من نیمه تمام مانده ؛ یعنی من نمیه کاره ام ؛ حافظه سرد یعنی بایگانی حواس من آتش گرفتست ؛ آدم و حوا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد ؛ مرا سیب سرد حافظه از زمین به فراموشی...



Sunday, August 15, 2004

v

ديگه نه فکر مي‌کنم، نه نتيجه مي‌گيرم و نه تحليل مي‌کنم. ديگه از خيلي چيزها که قبلا به وجد مي‌آمدم به وجد نمي‌آيم. يعني اصلا خيلي چيزها را نمي‌بينم. ديگه نه حواسم به آسمان آبي و شفاف است، نه به حرکت زيباي ابرها، نه به غروب قشنگ خورشيد و نه زيبايي آرامش بخش برف. انگار که هيچکدام از اين چيزها را نمي‌بينم! نه اينکه فکر کنيد من ناراحتم يا خداي نکرده غصه دارم ها. نه اصلا اين چيزها را نمي‌بينم. اصلا حواسم نيست. يادم ميره که به زيبايي‌هاي دور و برم نگاه کنم. يک جور بي‌تفاوتي! غم‌انگيزه نه؟ ولي من غمگين نيستم. من نگاهم به افق‌هاي دوردسته و اين بي‌تفاوتي منو در مقابل سختي‌ها مصون کرده. مي‌دونم که اين بي‌تفاوتي گذرا است و ميتي عواطف و احساساتشو از دست نداده چون قبلا هم وقتي هنوز خيلي جوونتر بودم يک بار اين بي‌تفاوتي را تجربه کرده بودم ولي بعد دوباره همون ميتي قبلي شدم، پر از احساس و شوق. در واقع اين بي‌تفاوتي يک جور پادزهري است که در مواقع سختي توي بدن انسان ترشح مي‌شه!



Thursday, August 12, 2004

v

دوست من گم شده...دوست من وهم زده شده دوست من خل شده.
نقطه بازي داره مي کنه دوست من...
دوست من اتفاقاي زندگيشو بر ميداره نقطه نقطه مي کنتشون ، نقطه ها رو مي ذاره تو فضاي کله اش و خط کششو برميداره اندازه ميگيره فاصله بينشونو. دوست من دوست داره اندازه بگيره با خط کش اندازه گرفتنو دوست داره دوست من . بعدش با خودکارش اين نقطه هارو به هم وصل ميکنه دوست من و يه شکلي مي سازه ازشون... دوست من بعدش در کله اشو باز ميکنه اين نقطه هايي رو که به هم وصل کرده و يه شکلي شدن رو ميذاره بيرون و يه سري نقطه ديگه برميداره ...
آخ دوست من... دوست نقطه اي من...



Monday, August 09, 2004

v

چند تا برگ شوید دستش گرفته بود و باهاشون بازی میکرد و گاه گاهی هم واسم چسی میومد و با چشماش که غرق شادی بود بهم نگاه میکرد و یه ادای مسخره از خودش درمیاورد تا منو بخندونه ... سامی میگه آدم همیشه اونقد خوش شانس نیست که طرفش فقط بی مهر و یخ و بی عرضه باشه ، گاهی ممکنه گرفتار یه آدم ناتو و نامرد بشی که تموم زندگیتو تباه کنه ... ساقه های شوید رو طرف صورتم میاره و میگه ماچی ماچی ، بیا مرهبون باش مث من باش ، باهشه ؟؟؟ بغلش میکنم و محکم فشارش میدم و ماچی ماچی میدم !!!


Saturday, August 07, 2004

v

اين حس رو جرعه جرعه توي رگهام ميريزن ، از درون پر خشم و نفرت شدم ، هواي اتاق سره ، حتي دست و پاهام هم يخ کرده وليهنوزم گرممه ، انگشتهامو ميکنم لابه لاي موهامو و حرارت رو از بين موهام حس ميکنم ، انگشتهامو که درميارم تر شدن ، يه نفس عميق ميکشم و دستمو زير چونم ميذارم و باز هم به اين تصوير سرخ با آلاله هاي زرد و رازقي هاي پژمرده خيره ميشم ... چراغها خاموشه و از سوراخ کليد در يه روزنه نور مياد توي اتاق ، يه سکوت تلخ فضاي اتاقو پر کرده ، نفس عميقي ميکشم و باز هم خيره ميشم ، آروم زير لبم زمزمه ميکنم : اي قوم به حج رفته کجاييد معشوق همينجاست ، بياييد معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد اي قوم به حج رفته کجاييد ...پاهامو جمع ميکنم توي دلم و اينبار اونيکي دستمو زير چونم ميزنم ، هيچ صدايي نمياد ، آرزو ميکنم کاش تو زمان سينوهه بودم ، کاسه سرمو ميشکافتن تا تموم بخاراي سرم بياد بيرون ، ناخوداگاه خندم ميگيره چون با تصور اين صحنه يادم به سوپاپ زودپز ميافته ،با صداي بلند داد ميزنم oh seet و محکم ميکوبم رو ميز ، يادم به دلداريهاي آليس ميافته ، سعي ميکنم خودمو بيتفاوت نشون بدم ،يه کاغذ ميارم و با اتدم جفتشونو بيريخت تر از اوني که هستن ميکشم ، واسه هردوشون چشماي وق زده ميکشم ، هردوشونو خپلو قدکوتاه ميکشم ، دوتا هم شاخ روسر جفتشون ميزارم و شروع ميکنم به قيافه هاي احمقشون خنديدن ....بغض گلومو ميگيره ، ميدونم که اگه گريه کنم آروم ميشم و لااقلش اوضاع تا حدي شبيه به قبل ميشه اما اينبار حتي گريمم نميگيره .


Monday, June 28, 2004

v

یه روز سه تا ذیوونه توی یه اتاق دربسته داشتن میزدن و میرقصیدن ، یکیشون هد میزده اونیکی تکنو میرفته و ...
بعد ازشون می پرسن : مگخ چی شده که اینقدر خوشحالید ؟ میگن آخه ما فردا امتحان اسمبلی داریم
!!!


Monday, May 31, 2004

v

بگذار در دنیای خود بپیچم
در دنیایی که ارزش آدمها
به جنسیت و زیبایشان نیست
بگذار در سلول خود بنشینم
سلولی که هر طور باشم طاقتم خواهد آورد
سلولی که با من می گرید
سلولی که با من می رقصد
و مرا به خاطر ناتوانیهایم شلاق نمی زند
بگذار اسیر روح خود باشم
روحی که دوام من است
دوامی که هزار ذره ام می کند و باز می پیوندد
بگذار در دنیای خود بپیچم


Sunday, April 04, 2004

v


تعطیلات هم عین یه چشم به هم گذاشتن گذشت .... چه زود دير شد ... تحفه خانوم هم ديگه باید برگرده ولایت ! میدونم وقتی برگردم خیلی دلم میگیره ، خیلی تنها میشم ، خیلی میرم به حال دپرس ولی چیکار کنم که تا اطلاع ثانوی واسه اینکه تو روی این سامی کم نیارم مجبورم خودمو خیلی مشتاق رفتن نشون بدم ... ميدونم همه دعوا کردناش مصلحتيه ميدونم بعد رفتنم يواشی ميره تو اتاق گوله گوله اشک ميريزه خب منم همش توی راه  به ياد لحاف لايکوی يه نفرمون ٬ خنده های نصفه شبانمون ٬ شيطونيای ساری غوله ٬ چشم غرهها و نصيحتای مامانگونانه مامانی گله ، نگاههای پر غرور بابايی به خاطر داشتن سه تا فرشته مرهبون ، و همه لحظه های خوبی که با سامی بی نظيرم داشتم اشک ميريزم و غصه ميخورم ولی ديگه بايد برم مادر جون و آقا جون چشم براهن ... جان تحفه واسم دعا کنید این چند سال زود تموم شه و مامااينا برگردن شيراز . سامی وسايلمو گذاشته توی ماشين و يه بوق ممتد که يعنی تحفه جونم زود باش نميرسی هااااا ! من برم تا اين خانوم نيومده موهامو بکشه و دم رفتنی يه دعوای خواهرانه مشتی کنيم که بدلمون نمونه تا وقتی همديگرو دوباره ببينيمو جيغ بزنيم و بپريم تو غبل هم ...


پ.ن : یکی نیست بگه آخه تحفه اینهوا ساک و چمدون واسه چیت بود  ؟! مامان عینهو بی بی مجید واسم بار و بنه پیچیده ...هیییییییییین



Monday, February 02, 2004

v


بهترین لحظه های دنیا واسه من :
دیدن مامانی و بابایی و آبجی خانومی بعد از چهار ماه ، بوسیدن صورت خندون بابایی ، غبل کردن مامانی ، گرفتن دستای گرم سامی گلم سامی عمرم سامی جونم ، خوردن شودپلو و لازانیای مامانی ، روده بر شدن از تعریفای سامی گله ، اتو کردن پیرهنای بابایی ، خوابیدن روی تخت خواب خودم ، نگاه کردن توی آیینه خودم ، نشستن کنار هیتر کوچولوی قرمز رنگ خودم ، نشستن پشت همون پی سی جون سابق نه پی سی نامانوس جدیدم ، پاک کردن شیشه ماشین مامانی ، جمع کردن برگا از زبر درختا و نشستن بر آفتاب ، بغل کردن عروسها و بوکردنشون و برگشتن به اون روزااااا ، بهترین حسها رو توی رگهای آدم به جریان در میاره !!!



جداً که هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمی شه !!!


Thursday, January 08, 2004

v

فلسفه یعنی بازی با پدیده بدون قوانین
ریاضی یعنی بازی با قوانین بدون پدیده ها


Thursday, December 18, 2003

v

خط پيشاني هر جمع خط تنهاييست

همه گلچين گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بي فرداييست...... 
                 


                                                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


I feel I know you
I don't know how
I don't know why


I see you feel for me
You cried with me
You would die for me


I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside


You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me


And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you


Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside


You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...


Sunday, September 21, 2003

v


 ببخشید دیگه ناواضح هست و تمثال مبارک مان به وضوح ديده نميشهhttp://tohfe.free-host.com/tohfe.jpg" width=328>


شعار اين تابستون : و من ميدانم ، پيوسته کسي ميايد !؟
کلام اين تابستون : و من ميگردم آسمان و زمين را براي يافتن فضايي باز براي عشق ورزيدن ....
يادگاري از سامي ، پري ، ميتي

-----------------------------------

اين تابستونه هم تموم شد ... با نهایت شادی و خوشي که داشت بالاخره تموم شد .... شايد بهترين تابستون بود هر چند خيلي زودتر از اوني که فکر ميکردم مهر اومد . هر چند از اصفهان بالاتر نرفتیم ، هر چند یه اتفاق مسخره باعث شد یه سری از برنامه ها بهم بخوره ولی بي دغدغه ، بدون ترس از جدا شدن از عزيزترينا ، بدون ناخوشایندهای هر ساله گذشت .... پر بود از از لحظه هاي شاد . لحظه هاي با هم بودن . لحظه هايي پر از خنده . شبایی که توی حیاط با سامی و پری زیر لحاف لرزیدیم و غش غش خندیدیم و بیدار موندیم و اذیت کردیم . روزهایی که الکی همدیگرو بغل کردیم و بخاطر غصه های بیخودیمون از ته دل گریه کردیم ، بلاهایی که سر این و اون آوردیم ، جینگولک بازی ، قر و اطفار حرکات موزون دسته جمعی آواز خوندن سیب چیدن با سبد و کلاه حصیری ، پنچر کردن جفت لاستیکای ماشین عروس و داماد به منظور به مراد دل نرسیدن زوج خوشبخت و بالاخره تنبیه و توقیف بخاطر همه فضولیها و شیطنتها ... یه سری عکس ، چهار تا فيلم هندیکم از لحظه لحظه کارامون ، پنج تا سی دی توپ ، يه دفترچه سيمي و يه مداد چوبي ، يه لاک قرمز خوشرنگ و يه هزاري خشک که روش نوشته " ايشالله عروس بشي خوشکل خانوم " با تيکه کوچيکي از موهاي فر زدم رو ميذارم توي يه جعبه مستطيلي به عنوان يادگارهام از تابستون 82 ...

عاقبت اینکه بالاخره اول مسیری که باید توش حرکت کنم تا به هدفم برسم جلوی پام روشن شد ! کامپیوتر ، انتخاب اولم ، و اینکه من باید با خیلی از چیزهایی که باهاش بزرگ شدم خداحافظی کنم ، هم شیرینه هم یخورده تلخ ولی شیرینیش واشه من بیشتره !

همتونو دوست دارم و براتون از خداوند سلامتی طلب میکنم .

به قول سمی شاید حالا که دانشجوی کامپیوتر شدم اونقدری علمم

زیاد بشه که بتونم خودم تنهایی ویندوز رو عوض کنم !


 

 

 

09/01/2003 - 10/01/2003 12/01/2003 - 01/01/2004 01/01/2004 - 02/01/2004 02/01/2004 - 03/01/2004 04/01/2004 - 05/01/2004 05/01/2004 - 06/01/2004 06/01/2004 - 07/01/2004 08/01/2004 - 09/01/2004 09/01/2004 - 10/01/2004 10/01/2004 - 11/01/2004 11/01/2004 - 12/01/2004 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006